.-.- یه مادر -.-.

آهوهای قشنگم

سلام

نه یه سلام کوچولو

تا دلتون بخواد گندهمژه

دلم خیلی واستون تنگ شده

مامان نفسها هستم

اومدم کافی نت تا آپ کنم

نمی دونم از کجا بگم

امسال واسه خودم و مسعود یه تولد به مناسبت سی سالگیمون گرفتم کوچیک اما قشنگ.

قربون مادر شوهرم که این یه سالی که پیشش بودم کلا تو همه تصمیماتم پایه بود.

فرهام خیلی جیگر شده.بغلفقط از در و دیوار بالا میره هنوز به راه نیفتاده ترجیح میده عمودی پیش بره تا دو قدم روی زمین راه بره. کلی هم دندون درآورده.

رهام مثل همیشه پسر آروم و شیرین و عاشقم.

هر چی از اون حرفای شیرینش بگم تمومی نداره.

مسعود هم روزهای پرمسئولیت اداری رو میگذرونه.

اما خودم....

روزهای سخت سخت انتظار انتظار

پیرو همون غصه ای که سال گذشته تو دامنم افتاد.

تولد فرهامی هم به خیر گذشت جشن فامیلی نگرفتم یه کیک گرفتم بردم آتلیه عکسشو انداختم و نشستیم قاطی قاطی کیک خوردیم.

فرهام در فتو نی نی

حتما بازم عکس میذارم اینا هم عکسای نازی که در فتو نی نی گرفتم.

رهام در فتو نی نی

روز مادر هم به لطف رهامم خیلی شیرین بود یه شاخه گل و یه سکه از پولاش رو بهم داد. خیلی زیبا بود وقتی گل رو محکم توی مشتش گرفته بود و مقابلم ایستاد و گفت مامانی روزت مبارک.بغل نفسم رو بند میاری عشقم.

خدا هر سه تون رو واسم نیگه داره.

آخر هم محمودی که اون ور دنیاست: دلمون واست تنگ شده. همه داریم سخت، زندگی می کنیم تو هم استثنا نیستی حوصله داشته باش گاهی بی خیال باشی بد نیست.قلب

امیدوارم دوباره خیلی زود بتونم آپ کنم. شاید تا یه ماه دیگه رفتیم خونه جدیدمون که خیلی وقته روزشماری ساختش رو می کنیم شاید هم بخاطر برخی مشکلات مالی فروختیمشو دوباره شدیم مستاجر.

.............................................خدا بزرگهناراحتلبخندسوال سرتون سلامت دلتون شادماچ

راستی مهدیه و محدثه بابت هدیه فوق العاده ات در روز زن خیلی سپاسگذارم از بهترین هدیه ها بودبغل.

نوشته شده در ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ توسط یه مادر نظرات ()

سلام مهربوناااااااااااااا شیطان

یه تلنگری زدم به خورم اومدم وبلاگ رو آپدیت کنم( چشممون که از بعضیااا آب نمیخورد، بگذریییییییییییییییممممم ).

چندتا عکس گذاشتم حالشو ببرید.

 

فرهام مگوریییی

فرهام مگوریییی

 

 

 

رهام که هیچ وقت موفق به گرفتن یه عکس درست و بدون شکلک ازش نشدم

 

رهام که هیچ وقت موفق به گرفتن یه عکس بدون شکلک ازش نشدم

و البته خودم

نوشته شده در ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ توسط یه مادر نظرات ()

سلام

سال جدید تا اینجا خودش رو خوب نشون داد، حالا تا چرخ روزگار باقیش رو چطور بچرخه.

مسعود این روزها که کنارمون بود خیلی خوش گذشت.

تولد سی سالگیمو برگزار کردم. خیلی خوش گذشت. خونواده شوهرم هیچ جور واسم کم نذاشتن.

 

زیاد جشن بزرگی نبود رفتم بالا در کنار خونوده مسعود (البته دختر خاله های پسرم و فرزانه و دایی بزرگه و مامانم هم بودند) شمع 30 سالگیم رو فوت کردم.

روز سیزده ام هم رهامم مریض شد ولی خب سیزده رو بدر کردیم.

نوشته شده در ۱٤ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ توسط یه مادر نظرات ()

سلام

از دست این امین اسکرووووووووووووووووووووووووووچعصبانی

خیلی بدجنسی یاد گرفته

بیش از یک ماه شده که بهش می گم عکس بزار تو وبلاگ بچه ها

مگه گوش می کنه

آخرشم خودم نشستم پاش

.

.

.

محمودی جات خالیقلب

باید ببینی این رهامک چقدر تو لباسهایی که واسش آوردی ناز می شه.

ممنون

نوشته شده در ٥ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ توسط یه مادر نظرات ()

سلام

سال جدید به بهترین نحو آغاز شد.

مسعود این کارو کرد. عیدی قشنگش به من به فرهام و به رهام, فوق العاده بود.

خدایا خودت می دونی منتظر چی هستم، اصرار نمی کنم شاید اینجوری واسم بهتره.

.

.

.

نوشته شده در ۳ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط یه مادر نظرات ()

سلام

سال جدید داره میاد

بچه هام بزرگتر شدن

منم با تجربه تر

فعلا حالم خوبه دارم به استقبال عید میرم، با تمام انرژی

کی میدونه چی در انتظارمونه!

نوشته شده در ٢٤ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ توسط یه مادر نظرات ()

سلام

خوبم خوبیم

*یادم نمیاد آخرین باری که از خونه اومدم بیرون کی بوده؟! بیرون نرفتم از خونه و زنگ نخوردن گوشیه موبایلم دیگه خیلی وقته طبیعی شده. بی خیال، چون می گذرد غمی نیست.دروغگومنتظر

و*اسه عید هم خریدی ندارم که لااقل سرگرمش باشم، بچه ها به اندازه کافی لباس دارن. منم که لباسم دست خیاطه.افسوس

*فرهام حسابی شرور شده. دندونای بالایش هم جفت شدن. رهام نفس حسابی زرنگ بازی یاد گرفته. جالب با تموم چیره دستیش در صحبت کردن هنوز برخی کلمات رو مثل دو سال پیش ادا می کنه:

تکون: کِتون

منفجر: مُشَوِش

چنگال: قنجال

.......

*فرهام جونی خیلی به من وابسته است هر جا باشم حتما به گردنم آویزون می شه. مامانم رو خیلی دوست داره. با این که 16-15 مین نوه است ولی بازم مامانم همچین عاشقشه که روزی سه بار میاد دیدنش و باهاش بازی می کنه.

*قابل توجه که رهام خان، نفس مامانیشون (مامان مسعود) تشریف دارن اونقدر مامان و بابای مسعود دوستش دارن که خودم گاهی اوقات حیرت زده می شم.زبان

*بابام این روزها تحت رژیم نوشته شده داداشم قرار داره. اولش نگرانش بودم اما انگار بد هم نیست خودش که راضیه. آخه تو این سن رژیم ؟!سوال

*از سال خرگوش که راضی نبودم  (به استثناء تولد فرهام عزیزم) امیدوارم سال اژدها واسمون خوش یمن باشه.

*سال 90 رو با تموم استرس ها و غصه هاش میندازم توی اون کمد تاریک زیرزمین.

البته فقط واسه من بد بود واسه مسعود به خیر گذشت.

نوشته شده در ۸ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ توسط یه مادر نظرات ()

 

سلام

اول چند عکس از نفسها میذارم بعد میرم سر اصل مطلب که بازم خودشونن:

 ریحانه کوچولو در کنار فرهامی

 وقتی فرهام روی شونه های داداش بزرگش آروم میگیره حس قشنگی داره.

الهی قربون خوشحالیت برم، عشق حموم

فرهام و رادین جون

ترس از بلندی توی چشمای رهام می بینید!بغل

پرنیان همبازی رهام خونه عمه ام. هر روز کلاس زبان انگلیسی می رفت و بعدش میومد پیش ما.

----------------برگشتیم

اولین سفر چهار نفرمون

جالب بود

خیلی هول داشتم از سرما از وضعیت تغذیه شون، اما کنار مسعود هم چیز حله واسم.

چمدونمون رو بستیم و خداحافظی کردیم.

سوار هواپیما که شدیم رهام گفت: مامان اگه اون دکمه رو بزنم سقوط می کنه. تعجب فهمیدم که باز این عمو احسان بچم،

با تخیلاتش بازی کرده. یه کم به بالهاش نیگاه کرد و بعد گفت: مامان تیر هم داره؟سوال

مامان ایکاش همه رو بندازه بیرون، به حسابشون برسهمنتظر

کم کم از تخیلاتش کاسته شد و آروم گرفت. یکی از مهموندارها از فرهام خوشش اومده بود و تنهامون نمی ذاشت، رهام هم حسودی می کرد انتظار داشت بره بغل خانومه و اونهم ببوسدشخنده.

فرهامی حسابی داد و بیداد کرد و جونمون رو به لب رسوند. دقیقا با پایان پرواز و فرودمون خوابش برد.

شب اول رفتیم خونه دخترخاله مسعود، شب دوم خونه عمه ام، شب سوم خونه خاله مسعود.

فشرده بود اما خب ....

روز آخر با وجود سرما، مسعود تصمیم گرفته بود رهام رو ببره باغ وحش و آقا شیره رو به رهامی نشون بده.

سارا ما رو رسوند مترو، دو خط عوض کردیم و هر دو بچه خوابیدند. ساعت سه و نیم رسیدیم اکباتان و یه دربست گرفتیم سمت ارم، تا رسیدیم تعطیل شد.

رهام یادت بمونه، خودمونو کشتیم با یه چمدون و دو کیف و دو بچه در بغل رفتیم و خواستیم شیر بهت نشون بدیم.  هر چند نشد افسوسولی خب تلاشمون واقعا دیدنی بود. راننده تاکسیه اصلا باورش نمی شد داریم تو این سرما می ریم باغ وحش، فقط واسه یه بچه سه ساله، اونهم با وسایل.

تهران رو دوست ندارم کلا شهرهای بزرگ رو دوست ندارم. با اینکه به خاطر سرما تو هر ماشینی که می نشستیم در و پنجره اش بسته بود اما بازم جلوی نفسم رو می گرفتم تا کمتر سرفه ام بگیره. خیلی هوا آلوده بود. مسیرهای طولانی، سرعت ماشین ها، زمان هیچ کدوم رو دوست نداشتم ولی دیدن اقوام واسم شیرین بود.

دو روز اول رو ماشین دربست می گرفتیم و به کارامون می رسیدیم تا اینکه یه راننده تاکسی به مسعود گفت: چه خبرته؟ دفعه آخرت باشه اینجور پولهای نجومی می دی چرا با مترو جا به جا نمی شیچشمک. طفلک مسعود گفت آخه با دو بچه و چمدون و وسایل و سرما!

اما خب امتحانش بد نبودگاوچران

 

×××××××××××××× و اما خبر توووووووووووووووپ: دندون سوم فرهام نفس هم خودش رو نشون داد××××××××××××××××××××

نوشته شده در ٢٦ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ توسط یه مادر نظرات ()

 

سلام

یه سفر در پیش دارم

من و رهام و فرهام و بابای بچه ها

امیدوارم ختم به خیر بشه

واسم دعا کنید

از فرهام جون بگم که کشتمون با این عشقش به حموم. ناخودآگاه خنده اش می گیره وقتی چشمش به حموم میوفته.

دست زدنش هم خیلی شیرینه.

با اینکه سعادت شیردادنش رو نداشتم ولی همیشه توی دلم رو سینم می خوابه. واقعا یه گربه ملوسه.

رهام جونم هم خوبه. حسابی پاچه خواریش قوی شده. پدرمو در میاره و بعدش با زبون شیرینش از دلم در میاره:

مامان معذرت

بخدا معذرت

خایش می کنم

عزیزم تقصیر من بود

شیطون اومدخنده

خلاصه که وقتی با فرهام بازی می کنه واقعا واسم لذت بخشه.

واسه منم سخته سر و کله زدن باهاشون.

صبحونه دادنشون، پی پی کردنشون، بازی ها و خوابشون .....

اما خب

فقط دعای سلامتی می کنم

گاهی وقتا بس که این فرهام شیطنت می کنه به خاله اش زنگ می زنم تا یه چند دقیقه ای با حرفاش سرگرمش کنه، حداقل بتونم صورتم رو یه آبی بزنم. یا فرصتی بشه صبحونش رو آماده کنم.

نیمی دونین خاله بچه ها چه هنری داره.

می تونه ساعت ها از پشت تلفن با بچه بی زبونتون صحبت کنه و صدا بچه هم در نیاد.

خلاصه که خواستین شماره اش رو بدمهورا

خوشحالم همچین راه حلی لااقل واسم هست.مژه

ایشالله عمری باشه حتما جبران میکنیم سیمین جوووووونیبغل

نوشته شده در ۱٩ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط یه مادر نظرات ()

سلام

از فرهام میگم

میره جلو بخاری مکث می کنه از خودش صدا در میاره و انعکاسش تو بخاری بهش حال می ده و دوباره این کارو تکرار می کنه.

وقتی می خواد خودش غذا بخوره همه چی رو با فشار تو بینی و چشمش می کنه.

همچنان وقتی می گی سَرسَری، سرش رو تکون می ده.

متوجه وجود یک خال بالای پیشونیش لا به لای موهاش شدم.

خبر از یه فاجعه:

سال اول ازدواج وقتی نصف شب می دیدم مسعود بلند بلند توی خواب حرف می زنه فکم افتاد.

دو سال بعد متوجه شدم که رهام از مسعود شدیدتره.

این روزها فهمیدم که فرهام هم لنگه هموناست. به زبون خودش توی خواب حرف می زنه:

 آ              آ                دَ                دَ    ....................

آخ

حالا یه آدم بد خواب مثل من بیچاره با این سه نفر باید چیکار کنه.

داشتم به روزی فکر می کردم که صدای رهام و فرهام هم مثل باباشون درشت بشه و بخوان تو خواب همه با هم حرف بزننخنده

چه شود؟؟؟!!!!!!

رهام جون هم هر کار دلش می خواد می کنه و بعدش می گه معذرت، اشتباهی گفتم، شیطون رفت تو انگشتم

شیطون رفت تو دهنم

شیطون رفت ........

حرفای خودم رو تحویلم می ده اوه

زندگیه قشنگی دارم، خدا رو شکربغل

نوشته شده در ۱۱ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ توسط یه مادر نظرات ()


Design By : Pars Skin